این نامه استثنایی ست...
روزهای نابیوسان در زندگی انگشت شمارند
روزهایی که در آنها
انسان فرصت دارد از تنش برهد
و بدل شود به یک گنجشک !...
در یک ظهر ؛
یا یک بعدازظهر
در زندگی هرانسانی مجال آن هست
تا بیرون بخزد از سلول تنگش
و آزادی را تمرین کند
هر چه می خواهد بگوید
... و دستانش را
به هر طرف که خواست تکان بدهد
آن دم که مایل است دوست بدارد
هر انسانی به آزادی ناب دست پیدا نمی کند
و مجال آن را ندارد

که از صندوق مهر و موم شده ی عادات روز مره
بیرون بیاید و بگذارد
معشوقش اورا در حالتی طبیعی ببیند
.... و دوست بدارد
انسان مدعی آزادی ست
! اما در بند است
حتی برای گفتگو با دست ها؛
و لبان ؛
.. و لباس هایش آزاد نیست
چرا برایت از یک روز استثنایی می نویسم؟
چون احساس می کنم از صمغ خود رها شده ام
و از صندوق آداب اجتماعی رهیده ام
تا آزادی را چون گنجشکان تجربه کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:34 توسط يه مسافر خسته |
| ||||||