رد خط خطيه دلايي كه صب عاشقنو شب فارغ رو همه جا ميتوني ببيني ازدرو ديواراي توالتهای عمومی گرفته تا صندلی های اتوبوسهای شرکت واحد و همه اینا یعنی یه اصلی هست که از دیده ها پنهونه . وقتی دیگه صدای صدای سوزناک اون که میخونه (( نه دیگه این دل واسه ما دل نمیشه)) نصف شبا توکوچه خیابونا نمی پیچه و جاش ایتس ایتس خیالی نشسته......... تو که به چترای دو نفره . تک شاخه های گل سرخ تو دست ادما و نگاهای هندیشون میخندی تو این اتاق بی پنجره ات که مثل داستان قدیمیهای فرانسوی هاست فقط به درد پوسیدن میخوری بپوس تو که دل نداری حالیته؟؟؟؟ تو بودی میگفتی تو همه فیلمهای داستانی یه قسمت هست که صحنه بارون زدگیه اونم چه بارونی انگار شلنگ رو گرفتن رو سر ادمای فیلم آدم هیچ احساس عاشقانه ای بهش دست نمیده فقط سردش میشه تو فیلم شبهای روشن یه جایی هست که استاده همه کتاباشو میفروشه تا دلشو از زیر بار هر دوست داشتنه دیگه ای خالی کنه می خواد برای عشق واقعی جا باز کنه حالیته؟؟؟؟ وقتی زیر بارون داره همه کتاباشو نگاه میکنه تو میگی اه چه بارونه مصنوعی مسخره ای من میگم: (( ببار بارون ببار بشوی رنگ این همه غم و این همه ماتم)) حالیته؟؟؟؟؟ بهت میگه بعد از این نه به گل سرخ تو دست آدما میخندی نه تو نور شمع حالت مسخره ای بهت دس میده نه از چترهای دو نفره زیر بارون حرصت میگیره میدونی........ تو دیگه نه تو تاکسی غر میزنی نه تو صف رمانتیک اتوبوس تو دلت لرزیده تو یادت اومده که آدمی حالیته؟؟؟؟؟؟ بنيامين تصميم دارم تو وبلاگه تو بنويسم اگه ناراحت نميشي ( سمانه)
این گل تقدیم به کسی که خیلی دوستش دارم و نتونستم بهش ثابت کنم
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:2 توسط يه مسافر خسته |
این نامه استثنایی ست...
روزهای نابیوسان در زندگی انگشت شمارند
روزهایی که در آنها
انسان فرصت دارد از تنش برهد
و بدل شود به یک گنجشک !...
در یک ظهر ؛
یا یک بعدازظهر
در زندگی هرانسانی مجال آن هست
تا بیرون بخزد از سلول تنگش
و آزادی را تمرین کند
هر چه می خواهد بگوید
... و دستانش را
به هر طرف که خواست تکان بدهد
آن دم که مایل است دوست بدارد
هر انسانی به آزادی ناب دست پیدا نمی کند
و مجال آن را ندارد

که از صندوق مهر و موم شده ی عادات روز مره
بیرون بیاید و بگذارد
معشوقش اورا در حالتی طبیعی ببیند
.... و دوست بدارد
انسان مدعی آزادی ست
! اما در بند است
حتی برای گفتگو با دست ها؛
و لبان ؛
.. و لباس هایش آزاد نیست
چرا برایت از یک روز استثنایی می نویسم؟
چون احساس می کنم از صمغ خود رها شده ام
و از صندوق آداب اجتماعی رهیده ام
تا آزادی را چون گنجشکان تجربه کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:34 توسط يه مسافر خسته |
تغییر 
احساس عجیبی دارم ذهنم مشغول است و افکارم مغشوش
نمی دانم به چه فکر کنم . در یک زمان به خیلی چیزها فکر میکنم من میدانم
تلاطم این حالت متعلق به زمان تغییر است
من دارم خودم را میشناسم یا اینکه خودم را دارم پیدا میکنم چون برای پیدا کردن معبود اول
باید خودم را بشناسم ولی برای
این شناخت از مراحل سختی باید بگذرم و این گذر همراه با تلاطم فکری است
نمی توانم نه نمی توانم یک جا بایستم همه اش در حال رفتنم .دارم وجود تو را احساس میکنم با شناخت خودم دارم به تو میرسم
خدایا............
مرا قبول کن به بندگییت دلم می خواهد فریاد بزنم اما صدایم در نمی آید دلم می خواهد
امشب به درو دیوار بکوبم ولی جراتش
را ندارم دلم می خواهد با تمام وجود کسانی را که دوست دارم در آغوش بگیرم و زار زار
گریه کنم
دلم میخواد شبها وقتی که همه خوابن بشینم و با خدا حرف بزنم دردهایی درونم است و
رازهایی در سینه دارم که فقط خودم می دانم و خدایم
خدایا........ تو به همه مسائل آگاهی برای همین تو کمکم کن تا رازهای درون سینه ام را را بر ملا کنم و تمام دردهای درونم را بیرون بریزم
خدایا ................ دوست دارم خیلی خیلی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 20:34 توسط يه مسافر خسته |
سلام
من سمانه هستم ۲۳ ساله که همیشه تو وبلاگا میگردم و مطالبه خوبشونومی خونم جالبه یکی از عشقش حرف میزنه یکی از غمش یکی از حرفایی که تو اون ته ته دلشه و تا به حال نتونسته به کسی بگه برام جالبه تو همین وبلگ گردی ها با وبلاگ بنیامین برخوردم درباره رفتنو ماندنو نقل قوله بزرگتراهو تا اینکه با پیشنهاد بنیامین تصمیم گرفتم باهاش همکاری کنم یه جورایی رقابت البته رقابت سالما دوست دارم حرفای دلمو و شعرهایی که دوست دارم به روانشناسی هم علاقه دارم بعضی از مطالبی که شاید به درد تون بخوره براتون میزارم حالا فعلا من برم تا فردا با دست پر بیام قربون همتون سمانه .... اقا بنیامین (لهجه)![]()
چیتوری دادا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:7 توسط يه مسافر خسته |
| ||||||