مرگ انتظار است.. عشق يک بار است.. جدايي دشوار است.. فکر تو تکرار است.. اگر رفتم تو يادم کن.. اگر مردم تو خاکم کن.. اگر موندم در اين دنيا به مهر خود تو شادم کن
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:42 توسط يه مسافر خسته |
در یك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد .
سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي جوابي نداد چون:
در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟
در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟
در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟
در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:4 توسط يه مسافر خسته |
سلام تصمیم گرفتم یه تالار چت توی وب لاگ بزارم نمی دونم کارم درسته یا نه ؟؟؟؟ واسه استفاده از چت رووم کافیه به آخر همین صفحه رفته وبا انتخاب یک اسم مستعار وارد رووم بشین اگه ازش راضی هستین بهم بگین هر چی می خواین تو قسمت نظرات سفارش دهید ![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 18:4 توسط يه مسافر خسته |
رد خط خطيه دلايي كه صب عاشقنو شب فارغ رو همه جا ميتوني ببيني ازدرو ديواراي توالتهای عمومی گرفته تا صندلی های اتوبوسهای شرکت واحد و همه اینا یعنی یه اصلی هست که از دیده ها پنهونه . وقتی دیگه صدای صدای سوزناک اون که میخونه (( نه دیگه این دل واسه ما دل نمیشه)) نصف شبا توکوچه خیابونا نمی پیچه و جاش ایتس ایتس خیالی نشسته......... تو که به چترای دو نفره . تک شاخه های گل سرخ تو دست ادما و نگاهای هندیشون میخندی تو این اتاق بی پنجره ات که مثل داستان قدیمیهای فرانسوی هاست فقط به درد پوسیدن میخوری بپوس تو که دل نداری حالیته؟؟؟؟ تو بودی میگفتی تو همه فیلمهای داستانی یه قسمت هست که صحنه بارون زدگیه اونم چه بارونی انگار شلنگ رو گرفتن رو سر ادمای فیلم آدم هیچ احساس عاشقانه ای بهش دست نمیده فقط سردش میشه تو فیلم شبهای روشن یه جایی هست که استاده همه کتاباشو میفروشه تا دلشو از زیر بار هر دوست داشتنه دیگه ای خالی کنه می خواد برای عشق واقعی جا باز کنه حالیته؟؟؟؟ وقتی زیر بارون داره همه کتاباشو نگاه میکنه تو میگی اه چه بارونه مصنوعی مسخره ای من میگم: (( ببار بارون ببار بشوی رنگ این همه غم و این همه ماتم)) حالیته؟؟؟؟؟ بهت میگه بعد از این نه به گل سرخ تو دست آدما میخندی نه تو نور شمع حالت مسخره ای بهت دس میده نه از چترهای دو نفره زیر بارون حرصت میگیره میدونی........ تو دیگه نه تو تاکسی غر میزنی نه تو صف رمانتیک اتوبوس تو دلت لرزیده تو یادت اومده که آدمی حالیته؟؟؟؟؟؟ بنيامين تصميم دارم تو وبلاگه تو بنويسم اگه ناراحت نميشي ( سمانه)
این گل تقدیم به کسی که خیلی دوستش دارم و نتونستم بهش ثابت کنم
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:2 توسط يه مسافر خسته |
این نامه استثنایی ست...
روزهای نابیوسان در زندگی انگشت شمارند
روزهایی که در آنها
انسان فرصت دارد از تنش برهد
و بدل شود به یک گنجشک !...
در یک ظهر ؛
یا یک بعدازظهر
در زندگی هرانسانی مجال آن هست
تا بیرون بخزد از سلول تنگش
و آزادی را تمرین کند
هر چه می خواهد بگوید
... و دستانش را
به هر طرف که خواست تکان بدهد
آن دم که مایل است دوست بدارد
هر انسانی به آزادی ناب دست پیدا نمی کند
و مجال آن را ندارد

که از صندوق مهر و موم شده ی عادات روز مره
بیرون بیاید و بگذارد
معشوقش اورا در حالتی طبیعی ببیند
.... و دوست بدارد
انسان مدعی آزادی ست
! اما در بند است
حتی برای گفتگو با دست ها؛
و لبان ؛
.. و لباس هایش آزاد نیست
چرا برایت از یک روز استثنایی می نویسم؟
چون احساس می کنم از صمغ خود رها شده ام
و از صندوق آداب اجتماعی رهیده ام
تا آزادی را چون گنجشکان تجربه کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:34 توسط يه مسافر خسته |
| ||||||